البته من اول همه ی ماه رمضونا
شاید مرا دیگر نشناسی شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه ی مان همسایه ی خدا .
یادم م آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم. خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .
یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیمو می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت :همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم.
تو شلوغ بودی آرامو قرار نداشتی آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از لین ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .
اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد من هم همین کار را کردم بچه های دیگر هم ما به دنیا آمدیم همه چیز تمام شد . تو اسم مرا ازیاد بردی و من اسم تو را ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ....
دوست من همبازی بهشتی ام !نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا .
بلند شو از دلت شروع کن .
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم ....
از کتاب در سینه ات نهنگی می تپد
عرفان نظر آهاری
