اعصابم خیلی خورده .امشب خونه ی خالم برای شام دعوت بودیم قرار شد مامان بابام با خواهرم اول برن بعدش که همسر خان کارش تموم شد بیاد دنبالم با هم بریم اونجا .امشب همه چیز دست به دست هم داده بود تا اعصاب خودمو همسرمو خورد کنم

. یک کمی همسری دیر اومد دنبالم مامانم هم از خونه خالم زنگ زده بود که چرا نمی یاین همه اومدن منم تا همسری رسید خونمون این قدر خودمو خوردم که خدا می دونه

. ولی سعی کردم وقتی توی ماشین نشستم چیزی نگم ونگفتم ولی چون ۵ بار قبلش هی زنگ زده بودم به همسریو هی پرسیدم کجایی ناراحت شده بود آخه من وقتی دیر بشه چیزی خیلی جوش می زنم هی زنگ می زدم می پرسیدم کجاست که مطمئن بشم که اونم داره عجله می کنه فقط همین وقتی می خواستیم از ماشین پیاده بشیم کلی باهام صحبت کرد گفت ارزش نداره به خاطر مسائل کوچیک خودتو اذیت کنی راست می گفت ولی من یک خانومم خانوما حرص و جوشششون نسبت به مردا بیشتره و مردا خونسردترن اونم باید به من حق میداد

. الانم خونمونم دوست داشتم بعد از این ماجرا پیش هم باشیم یعنی به محبتش احتیاج دارم اونم خیلی زیاد . ولی اون اصلا خیلی راغب نبود که من بیام پیشش الانم که بهش زنگ زدم جالب صحبت نکرد گفتم داری چی کار می کنی گفت دارم با داداشم حرف می زدم یعنی من حق ندارم با داداشم ۲ کلمه صحبت کنم در صورتی که من هیچی بهش نگفتم

.
اه اعصابم خووورده . کاش حداقل امشب بهم می گفتی که خوشحال می شی بیام پیشت. یا حداقل می گفتی که ازین که پیشت نیستم ناراحتی اینو چن روز پیش بهم گفتی ولی بدون که توی حرفات فقط از من توقع داری خودت رعایتشون نمی کنی . کاش اینو می دونستی که پرسیدن ساعت اذان فقط یک بهونه بود بهونه ای که بتونم صداتو بشنوم
خیلی دلم گرفته کاش ای کاش یکم از اون همه مهربونیتو امشب بهم نشون میدادی

