امروز که دارم آپ میکنم کلی اتفاق مهم واسمون افتاده اول اینکه فهمیدم با یه گوشیه فول شارژ چقد میشه با هم صحبت کنیم
اما این اتفاقی که الان میگم اصلا به اون اندازه اهمیت نداره!
بعد از کلی تعارف و گفتگو بین خانواده هامون ما بین خدمون یه کاغذ نوشتیم که شروطمونو توش نوشته بودیم بعد از اینم رفتیم حرم! البته منو لیمو جون به صورت تنهایی
خیلی حال داد چون با هم دعا خوندیم با هم نماز خوندیم و آخرشم با هم رفتیم آب انار خوری!
ولی خدمت اونایی که احوال امام رضا رو میپرسن عارضم که آقا خوب بودن وقتی من وارد حرم شدم به آقا گفتم "سلام علیکم من هلو هستم به جا میارین آقا؟؟!!"امام خیلی به من تا حالا حال داده میدونم آشنایی من با لیمو جونم کار آقاست!
من که خودمو میسپارم دستش دیگه خیالم راحته!
من فکر میکنم که لیمو واسه هلو ساخته شده در صورتیکه هلو رو واسه لیمو تراشیدن! ولی لیمو جون طور دیگه فکر میکنه! اون همیشه منو خجالت میده و من در مقابلش کم میارم!
خدا میدونه که من از اینکه لیمو در کناره هلو محکم ایستاده چقدر خوشحالم
امیدوارم قدر همو و موقعیتمونو بدونیم