اگه بدونین که چی گذشت این چند روزه ! مامی شوهری و پدر شوهری رفتن به سلامتی به خونه ی خدا ومن همش پیش همسر خان جون هسستتتتتتتتتتتتتتتتتم هورا
به افتخار خودم و جیگرم
. دست دست دست راستی ۳روز پیش عروسیه دختر خالم بود این قدر خوش گذشت کلی رقصیدیم ![]()
ااین قدر جیغ زدم که گلوم گرفته بود تا یک روز بعد تازه پاهام گرفته کلی هم دردمیکنه جان فدایی کردیم واسه دخمل خالمون این قدر ناز شده بود
می خواستی گازش بزنی
. تازه منم که عروس نو بودم کلی تحویلم می گرفتن من قندشو روی سرش سابوندم خیلی باحال بود عقد شرعی و محضریشو جشنش توی یک روز بود
بد بختا ۷ بار همو بیشتر ندیده بودن این دامادم که همینجوری کنار عروس نشسته بود جمب نمی خوردو دخمل خاله ی ما یعنی خانومشو دید می زد
خوب حق داشت بد بخت ۴ ماه انتظار کشیده بود دیگه
این قدر اذیتشون کردیم می گفتیم عروس دومادو ببوس یالا
برعکسشم می گفتیم بعدشم می گفتیم به صورت هم زمان همو ببوسین
اونا هم آب می شدن می رفتن زیر زمین فکر کنم دختر خالم چه بدو بیراهی تو دلش به ما گفت خیلی ولی حال داد.
حالا از عروسی بیاییم بیرون به خودمون یعنی منو همسری بپردازیم گفتم که مامانو باباش رفتن مکه منم روز در میون می رفتم خونشون تا کمکش کنمو تنها نباشه ولی هر روز همو می دیدم آخه از موقع مکمون خیلی به هم عادت کردیم حتما باید همو روزی یک بار حداقل ببینیم یا نه دلمون می تنگه
. نمی دونم چی شده بود که دو روز بود که همو ندیدیم
تا روز عروسی یعنی حتی قبل از عروسی هم منو ندیده بود (رفته بودم آرایشگاه کلی جینگول شده بودم
) توی عروسی هم که خانوما از آقایون جدا هستن ان جا هم ندیدیم کلی دلامون پر پر می زد هویجور واسه هم
البته به روی خودمون نمی آوردیم که
من که می دونم چه قدر دلش برام تنگیده بود مثل خودم! من صبح که تلفنی با هم حرف زدیم بهش گفتم من چون فردا صبح انتخاب واحد دارم شب نمی یام خونتون
اونم قبول نکرد بعد گفتیم که بعدا صحبت می کنیم . آخرای عروسی به موبایلش زنگ زدم مثل این بوی فرند و
گرل فرندایی که تازه با هم دوست شدن نهایت عشقولی با هم حرف زدیم با کلی خجالت از طرف من(نمی دونم چرا وقتی بیشتر از یک روز نمی بینمش ازش خجالت می کشم مثل اون اولا) کلی با هم حرف زدیمو اولین جمله ای هم که گفت گفت بیا خونمون امشب؟ منم قبول کردم بعد گفت بیا بیرون من منتظرتم
.
این شد که از باغ اومدم بیرون دیدم دم در با بابامو داداشم وایستاده منتظرمه منم یک دستی تکون دادم براش
اومد طرفم
( این آقایی ما یکم روی ما غیرت داشته بیدن دوست ندارن آرایش کرده پیش آقایون دیگه برم) تیپم که زده بودو منم ندیده بودمش دو روزو منو داداشمو داداشش که کوچولوی راه افتادیم داداشمو رسوندیم خونمونو رفتیم خونشون ا
خیلی خوش گذشت
.از اون روز تا امروز که دو روز گذشته خونشون بودمو کلی خونه داری کردمو ![]()
به همسری پرداختم الانم بعد دو روز اومدم خونه خودمون .این آخری که داشتم می اومدم خونمون منو داداشش (کلاس چهارمه)تو سالن بودیم آشپز خونشون اپنه (یعنی همه چیز دیده می شه) من آماده بودم که بریم همسری در یخچالو باز کرده بود یهو منو صدا زدو گفت بیا خانومم یه چیز خوشکل بهت نشون بدم محمد امینم (داداشش) همین طوری نگاه می کرد منو با خودش برد پشت در یخچال گفت ببین چه قشنگه یهو یه ماچ گنده ی یواشکی کردن مارو
فکم افتاد پایین
یهو محمد امین اومد گفت داداش چی قشنگه؟ مونده بودیم چی بگیم
گفتیم ببین این شربتو دو رنگ شده چه قشنگه ![]()
(بچست دیگه
)
می خوام بخوابم که خوابم نمی بره ![]()
آخه من به بغلش عادت کردم (ساعت ۳ نیمه شبه)
آدم متاهل که نباید تنها بخوابه خوب
من ح ا م د م و میییییییییییخواااااااااااااااااااااام![]()
پ ن : خوش به حال مامانم رفته خونه ی خودشو توی عقد نیست الانم تو بغل شوهرش خوابیده
.
گود نایت![]()
