کارای خونمون انجام می دم هی این همسری میگه عزیزم اینقدر کار نکن دیشب ساعت حدودا ۱۰ بود دلموزدم به دریا به همسری زنگ زدم گفتم که بریم بیرون منم آماده شدم
اونم اومد دنبالم
زنگ زد منم اومدم دم در درو که باز کردم یهو پریدم تو بغلش
یک بوس بزرگ کردمش این قدر دلم براش تنگ شده بود که نتونستم خودمو کنترل کنم
. بعدش سوار ماشین شدیم رفتیم خیابون گردی یاد قبل ازدواجمون افتاده بودیم که همش با هم می رفتیم بیرون اونم بی هدف .
آیس پک خوردیمو یک خرید کوچولو داشتم اونم انجام دادمو بعدش که می خواست منو بذاره خونمون از همه ی راهها رفتیم یک نیم ساعتی هم دم دربا هم صحبت کردیمو در نهایت از هم جدا شدیم
. خیلی دوست داشتم که پیشم می موند ولی نمی شد دیشب بدونش خوابم نمی برد
کلی کلنجار رفتم تا بالاخره خوابم برد . دیشب مثل این شوهر ندیده ها شده بودم هی بهش خیره می شدم عین این خلا
خودشم داشت تعجب می کرد که چرا من این جوریم وقتی خداحافظی می کردیم فکر کنم حدود ۲۰ بار شد که خداحافظی کردم میگفتم نرو بعد بغلش می کردمو بوسش می کردم می گفتم خوب حالا دیگه خدافظی
بعد اون می گفت باز من نمی تونم دل بکنم
همین طور ادامه داشت....
برای خودت:
اگه دیدی ۱۰۰ نفر دوست دارن بدون که یکیشون منم
اگه دیدی ۱۰ نفر دوست دارن بدون که یکیشون منم
اگه دیدی ۱نفر دوست دارن اینو بدون که اون حتما منم
اگه دیدی هیچ کی دوست نداره بدون که من مردم.....
دوست دارم خیلی زیاد ...![]()


