تبليغاتX
فقط من فقط تو
فقط من فقط تو
زندگی زیبای ما که برامون هر روزش تازه تر از دیروزه
87/12/17
یک جمعه ی خوشکل دیگه ...  

                                                     

دیگه واقعا واقعا تصمیم گرفتم خاطراتم البته خوب خوباشو بنویسم چون واقعا هر چی فکر می کنم به پارسال متاسفانه هیچی یادم نمی یاد و واقعا این لحظات مخصوصا اول های ازدووج بسیار بسیار تکرار نشدنی بیده . ولی  یک چیز دیگه هم هست من دیگه تصمیم گرفتم  بیشتر برای خودم بنویسم  تا دو روز دیگه به اون بچه ی جوجول نشون بدم البته این بچه ی جوجول الهی قربونش برم( فکر کنم بیشتر شبیه باباش بشه ) حدودای سال1400 پا روی این زمین خاکی و می ذاره تا ببینه و بگه چه مامان باحالی به قیافش نمی یاد این قدر ژیره که ازین کار کرده باشه .

از دیروز بگم که جمعه بود صبح همسری جوجو امتحان نظام مهندسی داشت  بعد باعث شد که پنج شنبه نتونه بیاد خونمون (یعنی ما شب جمعه نداشتیم) بعد قرار شد جمعه بعد از امتحانش بیاد خونمون . مامانم ایتها تصمیم گرفتن که برن بیرون از شهر و تا شب هم نمی اومدن در نتیجه این شد که من با همسری جوجو یک روز کامل می تونستیم تنها ی تهنا باشیم
 . خلاصه مامانم و بابام که رفتن من هم کدبانوگریم گل کردو رفتم کمی خرید کردم  بعد اومدم سالاد و دسر برای ظهر درست کردم با کلی تزئیناتو از این حرفها  خونه رو تمیز کردم بعدش رفتم کمی به خودمان رسیدگی فرمودیم (برای گول زدن همسری یک راهکار بسیار عالیست .خیلی مهربون می شه) بعد ش آماده شدم روی میز بشقاب ها و قاشق چنگالارو به طرز باکلاسی چیدمان کردم  دو تا لیوان بر عکس گذاشتم با دو تا نوشابه کوچولو دو تا شمع چار گوش قرمز هم کنار بشقابها رنگ دسر هم صورتی بود .

دیگه کلی آماده بودم  بهش زنگ زدم گفتم :عزیزم کجاستی ؟گفت تو راهم .سفره انداختین گفتم آره بیا مامان بابا م منتظرن دلبندم  (می خواستم سور فریزش کنم ). بعد زنگ خونمونو زد منم درو باز کردم اومد تو کلی ماچو بغل بعد گفت مامان کجان ؟گفتم تو آشپزخونه هستن ررفت توی آشپزخونه که سلام کنه پدید که هیچ کی نیست منم پریدم تو بغلش داد زدم ما تنهاییم     هووووووووورا

کلی خندید و ترسید از خل بازی های من.

بعدش رفت میزی که چیده بودم ودید کلی حال کرد که چه زن کدبانو وبه قول معروف زن زندگی ای رو گرفته !البته خودم هم تعجب کردم !!!!  گفت خانومی چه کردی وای وای

بعدش اومد تو آشپزخونه کمکم کنه گفتم بهش برو عزیزم بشین من خودم به تهنایی میارم  بعدش توی دو تا بشقاب خوشکل کباب که مامانم درست کرده بودو کشیدم با کلی تزیینات مختلفه بعدش برنجو توی یک دیس دیگه ریختم ولی چون یاد نداشتم زعفرون بریزم  واصلا نمی دونستم کجاست برنج همش سفید بود بردمشون سر میز گذاشتم یک آهنگ رمانتیک هم گذاشتم شمع ها رو هم روشن کردیم وبعد میل نمودیم .

بعد که ناهار تموم شد یک کادوی کوچول(یک تی شرت قهوه ای ) برای همسری جوجو خریده و کادو کرده  بودم دویدمو از اتاقم آوردم  بهش دادم اونم کلی ازین سورپریزم حال کرد .

همسر گلم کاش می شد اسمتو بنویسم  ، دوست ندارم کوچکترین فاصله ای بین منو تو باشه  همیشه ازت می خوام رابطمونو همین طور ساده و خوشرنگ نگهش داریم مثل همون موقع هایی که تو چشمای هم خیره شدیمو با هم عهد بستیم که  تا آخر دنیا با هم باشیمو همو تنها نذاریم ،مثل همه ی اون لحظه های شادو خوشی که کنار هم بودیمو عشقو تجربه کردیم باورم، نمی شه که عشقمون تقریبا به یک سالگیش نزدیکه  و چه قدر براش زحمت کشیدیمو بزرگش کردیم درست مثل یک پدر و مادر واقعی

                                    همسرم مواظب عشقمون باش

                                                                                   همسرت !                

 

87/12/07
اسفند ...  
 

             این روزا داریم آخرین روزای زمستونیه ۸۷ طی می کنیم به بهاری دیگه نزدیک می شیم  فروردینم که اولین سالگرد عقدمونه  پارسال این روزا چه روزای عجیبی بود و فکر کنم هیچ وقت توی زندگیم تکرار نشه !

دقیقا دو روز که ندیدمت  دقیقا دو روز دیگه هم نمی بینمت . ببین دقیقا مثل روزای قبل از عقدمون روی آوردم به نت و نامه نگاری .کی بشه جمعه بشه و ببینمت . دلم بد جور هواتو کرده همسر گلم .

ازت ممنونم که با این که سختت بود با من تا نیشابور اومدی 

ببین من قدر تک تک کارایی رو که به خاطرم انجام می دی رو می دونم .

چند روز پیش که تولدت بود کلی می خواستم چیزی برات بنویسم ولی راستش وقت نکردم .

خلاصه خواستم بگم که هنوزم که هنوزه هنوزم که هنوزه

                                           تنها عاشقت منم 

                                                                                  همسرت ۸۷.۱۲.۷

   

87/08/21
پرده ...  

ازین پرده ها خوشم اومد گفتنم شاید برای آینده به درد بخوره .

من عاشق کارای دستیم که خودم درست کنم.

2- استفاده از گلهاي پارچه اي و يا پلاستيكي با دوام رنگ بالا در برابر نور و اتصال آنها بر روي پرده:

 

 

 

87/08/18
...  
سلام سلام بعد از گذشت ۲ماه من اوممممممممممممممممدم .هم من خوبم هم همسر خان جونم

راستش اصلا صحبتی برای نوشتن نداشتم  و می خواستم قشنگ پر از حرف بشم بعد بیام

چون ۸ماه واندی دیگر به خونه ی خودمون میریم (هورااااااااااااا) می خوام  توی وبلاگم در مورد دکوراسیون منزل بیشتر صحبت کنم  امیدوارم خوشتون بیاد . دست دارم شما هم کمکم کنین .

دلم برای همه تنگ شده بود مرسی از اونایی که بهم سر زدنو تنهام نذاشتن 

خیلی خیلی لطف دارین

(من ) جون دلم برات خیلی تنگ شده   الان به وبت سر می زنم خانومی!

از عشق ۱۰ ساله هم ممنونم  ایشالا که زودتر به هم برسین

 

87/06/25
تولد من ...  
سلوم سلوم

اميدوارم هم شادوشنگول و بسيار با انر‍‍‍ژي باشين ازون انرژي هاي +

همين طور كه از عنوان بالا مشخصه امروز ۲۵ شهريور تولد ۱۹ سالگي منه . راستش ديروز افرادي بهم تبريك گفتن با اس ام اس يا بي اس ام اس  ولي در كل امروز يادم رفته بود كه تفلدمه 

داشتم وبمو نگاه مي كردم كه اين روز شمار تفلدم  (در قسمت پايين بلاگ) نوشته بود :

.

.

.

.

هپی برس دی........

 

خدایا توی این روزی که من از آغوشت جدا شدمو پا مو  روی کره ی خاکیت گذاشتم  هدیه تولدمو  عاشقونه ازت می خوام

خدایا از تو می خوام منو هر لحظه به خودت نزدیکتر کنی  خدایا دوست دارم توی لحظه لحظه ی نفس کشیدنم تو رو حس کنمو  رد پا هاتو توی زندگیم ببینم  . ببینم این خواست تو بوده که من خوشبخت ترین دختر زمین باشم .

خداجونم دوروبرمو پر کن از آدمای خوبی که بوی تو رو می دن دورمو  پر کن ازون فرشته هات که روی زمین زندگی میکنن که دیدی  شاید شاید منم رفتارم مثل فرشته ها شد.

خدایا  این سعادتو به من بده که اون پیامبر خوشبختی رو که هر روز از جلوی خونمون رد می شه  رو ببینم  با ناشکریهام دورش نکنم .

خداجون ازت می خام  بهم کمک کنی تا بهترین همسر برای همسرم و بهترین دختر برای پدرو مادرم باشم . ازت می خوام عاشقونه زندگی کنم عاشق همسرم بمونمو ذره ای از محبت بینمون کم نشه.

پروردگارم حالا من یک دختر ۱۹ ساله ام دختری که تو بزرگش کردی دختری که تو هدایتش کردی خدایا اینو شک ندارم که اول تو عاشقم بودیو منو طرف خودت کشوندی  ازین که راه تو رو انتخاب کردم  ازین که منو انتخاب کردی ازین که بهم همسری داد که اونم جزو بنده های برگزیده و نابت بود

ممنونمHello

 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات......

 

 

87/06/20
یک حساسیت! ...  
یک چیز جالب  اینه که  تا  یکی رو لینک می کنمو از طرز نوشتش خوشم می یاد  بعد از یک ماه می گه من دیگه نمی تونم آپ کنمو  یا یک چند وقتی دیگه نمیام .نمی دونم مشکل از لینک کردن منه یا این که مد شده که یک چند وقتی از دنیای وب دور بشی.

از همه جا:

مادر شوهرم اینا از مکه برگشتندندو من توی سوغاتی ها غرق شندندم

دیگه بگم خواهرهمسری ازاصفهان اومدن  ۱ هفته اینجایند و ما  می کیفیم

کارای همسری هم قراره کمتر بشه به علت اومدن بابا و مامان  البته هنوز قراره

 داداشیم ارشد قبول شده .(یاد اون فیلم مسخره شبکه دو افتادم)

همسری خان جون از وقتی از مکه اومدیم ریشاشو نزده بود  ۳ روز پیش همرو زد .هورااااااااا

منو همسرم  خیلی  خوشبختیم  

چه قدر فیلم روز حسرت لج ادمو در میاره بد آموزی هم دارهولی در عین حال با حاله

روزانه ها:

دیشب ساعت ۱۱.۵ همسری یکم سرفه میکرد بعد  برای این که خوب بشه   یکم  شربت دیفن هیدرامین می خورنو ...................................کلی سرفه شدید تر می شه  و گلوش کلی می سوزه   بعد یک ساعت که دیدیم خوب نشد   بردیمش اورژانس بیمارستان  یک آمپول خورد همسری و بهتر شد ولی خیلی حالش بد بود چون اون توی بد ترین شرایط هم صداش در نمی یاد ولی چه قدر دردش زیاد بود که هی ناله می کرد .بمیرم براش.منم همش کنارش بودم سعی میکردم آرومش کنم ولی اصلا از طرف اون من دیده نمی شدم   گفت من توی اتاق نمی خوابم سرده اومد توی سالن روی زمین خوابید منم بالشتمو برداشتمو اومدم پیشش خوابیدمو تا نزدیکای سحر هم بیدار بودمو مراقبش  هی توی خواب ناله می کرد و می گفت مامانآخ این قدر این قدر این قدر دوست داشتم توی خوابش حداقل یک بارم که شده اسم منو صدا می کرد. نگفت که نگفت   سحر بیدار شدیمو  سحری خوردیم  بعد از نماز من رفتم توی اتاقمون بخوابم  یعنی  توقع داشتم که همسری هم بیاد چون هم حالش بهتر بود هم پنجره رو بسته بودم هواش خوب شده بود ولی دیدم نه بعد نماز رفته توی حال توی جای قبلیش خوابیده  یکمی دلگیر شدم . ولی خودمو قانع می کردم که نارحت نشم که صدای مامان جونو بابا جون(مامی شوشو و پدر شوشو) شنیدم که میگفتن پاشو  ح جان پاشو برو پیش س خانوم بخواب   .وقتی شنیدم به خودم گفتم که اون عمرا پاشه بیاد تا این جا  با ناراحتی  و نا امیدی داشتم می شمردم  به شماره ی ۳ که رسیدم دیدم شوورم اومد هووووووووورااااااااا.

اومد بغلم کردو کلی ماچو بوس بوس بعد گفت ببخشید دیشب تو خیلی جوش زدی برامو کلی ازین حرفا دیگه ................

قصه ی ما به سر رسید  ما به همراه کلاغه به خونمون نرسیدیم  همچنان توی عقد هستیم

87/06/12
ما همسایه ی خدا بودیم ...  
سلام سلام  قبل از هر چیز این حلول گوگولو به همه تبریک  می گم  و امیدوارم بتونیم توی این ماه کمی تغییر کنیم و نهایت استفادمونو  بکنیم  البته من اول همه ی ماه رمضونا     همیشه ازین سخنان گران بار می زنم  ولی آخراش یادم می ره. یک داستان خیلی خوکچلو رمانتیک  تازه خوندم دوست داشتم توی وبم ازش داشته باشم  حتما بخونینش خیلی توپه.

 

 

شاید مرا دیگر نشناسی  شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما بودیم و شما  همسایه ی ما و همه ی مان  همسایه ی خدا .

یادم م آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم. خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند . 

یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیمو می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت :همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم.

تو شلوغ بودی آرامو قرار نداشتی آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از لین ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .

اما همیشه خواب زمین را می دیدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی  و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد من هم همین کار را کردم  بچه های دیگر هم ما به دنیا آمدیم  همه چیز تمام شد . تو اسم مرا ازیاد بردی و من اسم تو را ما دیگر نه همسایه  ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم .... 

دوست من همبازی بهشتی ام !نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است  اگر گم شدی از این راه بیا .

بلند شو از دلت شروع کن .

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم ....

                                                                     از کتاب در سینه ات نهنگی می تپد

                                                                                    عرفان نظر آهاری

                                                                                                          

 

 

 

 

87/06/11
امروز بهتر ترم ...  
دیروز من روزه بودم فکر کنم روم فشار اومده بود خل شده بودم همه چیزو بر عکس می دیدم  از دیشب هنوز با همسری صحبت نکردم ولی الان تصمیم دارم بهش زنگ بزنم  عصری هم کلاس رانندگی دارم ۰  خیلی فکر کردم به این که باید یکم توی رفتارم تجدید نظر کنم یعنی صبرمو به اندازه ی همسری برسونم نا سلامتی ما جوجه روانشناسیم  اگه بخوایم الان توی این مسائل کوچیک مشکل پیدا کنیم  وای به حال بعدنا  البته مشکلی نبوده  مطمئنم که الانم بهش زنگ بزنمو ماجرای دیشبو از دید خودم بگم خودش کلی می خنده   چون من خیلی چیزا رو می پیچونم برای خودم .

برای خودت:

دلم لک زده برای دوباره دیدن لبخندت

برای دوباره لمس کردن صدات

برای دوباره درک کردن چشمات

بهت نیاز دارم

بیشتر از هوا

به نگاهی از تو

به نوازشی از تو

حتی به لبخندی از تو

گویی در چین لب هایت وقتی که می خندی گیر کرده ام

 

دلم با تو بودن می خواهد

با تو رفتن

با تو تا ابد نفس کشیدن

یاد شعری افتادم :

هوا را از من بگیر خنده ات را نه !

 

پ ن :   دارم به این فکر می کنم که چرا من دیشب   کور شده بودمو اون همه عشق و محبتو از تو چشات نخوندم  : زمانی که توی خونه ی خالم رو به روت نشسته  بودمو تو یواشکی به من چشمک زدی  کلی خندیدیم  یا زمانی که جاتو عوض کردیو گفتی خانوم بیا پیش من بشین بعد که کنارت نشستم  دستمو گرفتی تو دستت  .

من نباید این قدر اذیتت کنم می دونم این روزا چه فشاری روته کارای خودت کارای مامان بابات  نگهداری از محمد امین  .

پ ن : بچگی منو به بزرگواری خودت ببخش.

از ته دلم می بوسمت.

87/06/11
یک شب دوست نداشتنی ...  
اعصابم خیلی خورده .امشب خونه ی خالم برای شام دعوت بودیم  قرار شد مامان بابام  با خواهرم اول برن بعدش که همسر خان کارش تموم شد بیاد دنبالم  با هم بریم اونجا .امشب همه چیز دست به دست هم داده بود تا اعصاب خودمو همسرمو خورد کنم . یک کمی همسری دیر اومد دنبالم مامانم هم از خونه خالم زنگ زده بود که چرا نمی یاین  همه اومدن منم تا همسری رسید خونمون این قدر خودمو خوردم که خدا می دونه.  ولی سعی کردم وقتی توی ماشین نشستم چیزی نگم  ونگفتم ولی چون ۵ بار قبلش هی زنگ زده بودم به همسریو هی پرسیدم کجایی ناراحت شده بود آخه من وقتی دیر بشه چیزی خیلی جوش می زنم  هی زنگ می زدم می پرسیدم کجاست که مطمئن بشم که اونم داره عجله می کنه فقط همین  وقتی می خواستیم از ماشین پیاده بشیم کلی باهام صحبت کرد گفت ارزش نداره به خاطر مسائل کوچیک خودتو اذیت کنی  راست می گفت ولی من یک خانومم خانوما حرص و جوشششون نسبت به مردا بیشتره و مردا خونسردترن اونم باید به من حق میداد . الانم خونمونم   دوست داشتم بعد از این ماجرا پیش هم باشیم یعنی به محبتش احتیاج دارم اونم خیلی زیاد  . ولی اون اصلا  خیلی راغب نبود که من بیام پیشش  الانم که بهش زنگ زدم جالب صحبت نکرد  گفتم داری چی کار می کنی گفت دارم با داداشم حرف می زدم یعنی من حق ندارم با داداشم ۲ کلمه صحبت کنم در صورتی که من هیچی بهش نگفتم  .

اه اعصابم خووورده . کاش حداقل امشب بهم می گفتی که خوشحال می شی بیام پیشت. یا حداقل می گفتی که ازین که پیشت نیستم ناراحتی اینو چن روز پیش بهم گفتی ولی بدون که توی حرفات فقط از من توقع داری خودت رعایتشون نمی کنی . کاش اینو می دونستی که پرسیدن ساعت اذان فقط یک  بهونه بود بهونه ای که بتونم  صداتو بشنوم

خیلی دلم گرفته  کاش ای کاش یکم از اون همه مهربونیتو امشب بهم نشون میدادی

87/06/07
عروسی وتنهایی من و همسری ...  
سلام سلام من اومدم با کلی حرفو خاطره حدیثو سخن

اگه بدونین که چی گذشت این چند روزه ! مامی شوهری و پدر شوهری رفتن به سلامتی به خونه ی خدا  ومن همش پیش همسر خان جون هسستتتتتتتتتتتتتتتتتم هورا به افتخار خودم و جیگرم. دست دست دست  راستی ۳روز پیش عروسیه دختر خالم بود این قدر خوش گذشت کلی رقصیدیم ااین قدر جیغ زدم که گلوم گرفته بود تا یک روز بعد  تازه پاهام گرفته کلی هم دردمیکنه  جان فدایی کردیم واسه دخمل خالمون  این قدر ناز شده بود می خواستی گازش بزنی . تازه منم که عروس نو بودم کلی تحویلم می گرفتن  من قندشو روی سرش سابوندم  خیلی باحال بود  عقد شرعی و محضریشو جشنش توی یک روز بود  بد بختا ۷ بار همو بیشتر ندیده بودن این دامادم که همینجوری کنار عروس نشسته بود جمب نمی خوردو دخمل خاله ی ما یعنی خانومشو دید می زد   خوب حق داشت بد بخت ۴ ماه انتظار کشیده بود دیگه

این قدر اذیتشون کردیم می گفتیم عروس دومادو ببوس یالا  برعکسشم می گفتیم  بعدشم می گفتیم به صورت هم زمان همو ببوسین اونا هم آب می شدن می رفتن زیر زمین فکر کنم دختر خالم چه بدو بیراهی تو دلش به ما گفت خیلی ولی حال داد.

حالا از عروسی بیاییم بیرون به خودمون یعنی منو همسری بپردازیم گفتم که مامانو باباش رفتن مکه منم روز در میون می رفتم خونشون تا کمکش کنمو تنها نباشه  ولی هر روز همو می دیدم آخه از موقع مکمون خیلی به هم عادت کردیم حتما باید همو روزی یک بار حداقل ببینیم یا نه دلمون می تنگه . نمی دونم چی شده بود که دو روز بود که همو ندیدیم تا روز عروسی یعنی حتی قبل از عروسی هم منو ندیده بود (رفته بودم آرایشگاه کلی جینگول شده بودم) توی عروسی هم که خانوما از آقایون جدا هستن ان جا هم ندیدیم کلی دلامون پر پر می زد هویجور واسه همالبته به روی خودمون نمی آوردیم که من که می دونم چه قدر دلش برام تنگیده بود  مثل خودم! من صبح که تلفنی با هم حرف زدیم بهش گفتم من چون فردا صبح انتخاب واحد دارم شب نمی یام خونتون  اونم قبول نکرد  بعد گفتیم که بعدا صحبت می کنیم . آخرای عروسی به موبایلش زنگ زدم مثل این بوی فرند و

گرل فرندایی  که تازه با هم دوست شدن  نهایت عشقولی  با هم حرف زدیم با کلی خجالت از طرف من(نمی دونم چرا وقتی بیشتر از یک روز نمی بینمش ازش خجالت می کشم مثل اون اولا) کلی با هم حرف زدیمو اولین جمله ای هم که گفت گفت بیا خونمون امشب؟ منم قبول کردم  بعد گفت بیا بیرون من منتظرتم .

این شد که از باغ اومدم بیرون دیدم دم در با بابامو داداشم وایستاده منتظرمه منم یک دستی تکون دادم براش    اومد طرفم( این آقایی ما یکم روی ما غیرت داشته بیدن دوست ندارن آرایش کرده پیش آقایون دیگه برم) تیپم که زده بودو منم ندیده بودمش دو روزو  منو داداشمو  داداشش که کوچولوی راه افتادیم داداشمو رسوندیم  خونمونو رفتیم خونشون  ا خیلی خوش گذشت .از اون روز تا امروز که دو روز گذشته خونشون بودمو کلی خونه داری کردمو به همسری پرداختم الانم بعد دو روز اومدم خونه خودمون  .این آخری که داشتم می اومدم خونمون منو داداشش (کلاس چهارمه)تو سالن بودیم  آشپز خونشون اپنه (یعنی همه چیز دیده می شه) من آماده بودم که بریم  همسری در یخچالو باز کرده بود یهو منو صدا زدو گفت بیا خانومم یه چیز خوشکل بهت نشون بدم محمد امینم (داداشش) همین طوری نگاه می کرد منو با خودش برد پشت در یخچال گفت ببین چه قشنگه یهو یه ماچ گنده ی یواشکی  کردن مارو فکم افتاد پایین یهو محمد امین اومد گفت  داداش چی قشنگه؟ مونده بودیم چی بگیم گفتیم ببین این شربتو دو رنگ شده چه قشنگه (بچست دیگه)

می خوام بخوابم که خوابم نمی بره  آخه من به بغلش عادت کردم (ساعت ۳ نیمه شبه)

آدم متاهل که نباید تنها بخوابه خوب

من ح ا م د م و میییییییییییخواااااااااااااااااااااام

پ ن  : خوش به حال مامانم رفته خونه ی خودشو توی عقد نیست  الانم تو بغل شوهرش خوابیده  .

گود نایت

 

 

 

 

Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker Daisypath Anniversary Years Ticker Daisypath Next Aniversary Ticker