تبليغاتX
فقط من فقط تو

فقط من فقط تو

زندگی زیبای ما که برامون هر روزش تازه تر از دیروزه

دلتنگی.....

دلم برات خیلی تنگ شدددددددددددددددددددددددددددددددددده .  برگرد!!!!!
+ نوشته شده در  89/02/07ساعت   توسط  خانومی  | 

یک روز با برنامه ریزی

امروز خدا رو شکر تونستم  طبق برنامه ی کوتاه دیروزم پیش برم  هر دو کار دیروزو با موفقیت انجام دادم . فردا تربیت بدنی دارم باید 6 صبح پاشم برم حموم بهد به یونی می رم می خوام فردا چندکار انجام بدم

1. پنج صفحه ترجمه کنم

دو. پولامو به عابر بانکم بریزم که خرج نکنم و برام پس انداز بشه

سه.قاب ببری که درست کردمو کامل کنم که به سوسن کادو بدم

فعلا همین ها . امیدوارم وفادار به برنامه ریزیم باشم ...آمین

امروز کلی رقصیدم تمرین برای ع ر و س ی  . خوشم دیگه . نمی دونم برای ارشدم چی کار کنم واقعا؟

 4 فروردین نامزدی عاطفه جون هستش و خوچحالم !! نمردیمو یک عروسی در خانواده ی شوهر دیدیم .

ماشینمونو فروختیم امروز همسر یزد بود و به دنبال ماشین . بهش سفارش کردم که خوشکل باشه چون ماشین ع ر و س ه  !!!!!

یک فکری تو ذهنم هستش که  کارت عروسیمو خودم طراحی کنم.

برای تو: دلم برات تنگ نیست  چون پس فردا می آییی  ولی  خوشحالم که دوباره خدا فرصتی رو برای با تو بودم به من داده . می پرستمت همسرم

شب بخیر....

+ نوشته شده در  88/12/16ساعت   توسط  خانومی  | 

برنامه

احساس می کنم پر از انرژی ام .حیلی برنامه دارم  که اکثرش معطوف به سال دیگست!!! یکی عروسیمه که دیشب رزرو کردیم  افتاده ۹ مرداد۸۹ به به به ! و دیگری کنکور ارشد  بهمن ۸۹هستش  و بعدی هم  کارای هنری که شروع کردم و مربوط به خونم هستش و چهارم کتابی که ترجمه می کنم  گه باید تا ۲ هفته دیگه تموم کنم!!!  به همین دلیل توی یک زمانی هستم که ذهنم خیلی مشغوله و می خوام خیلی کارارو انجام بدم ولی نمی تونم . بهترین کار اینه که برنامه ریزی کنم .  فردا یکشنبه همسر که یزده و من تنهام وقت زیادی دارم !!!

1. گرفتن  کارت عابر بانک  از بانک

2. ترجمه ی 4 صفحه از کتاب

 فکر کنم اگه بتونم این دو کارو انجام بدم خیلی موفق باشم . در ضمن امروز بعد از سالی لباس عروسمو پوشیدم الحمدلله چاق نشدم و می تونم برای عروسیم بپوشم . خیلی دوست دارم برای عید یک سفره ی خیلی قشنگ بندازم . این عید آخرین عیدی هستش که خونه ی مامانو بابام هستم  ایشالله به خوبی و خوشی باشه . نقاشی روی پارچه رو هم دوست دارم برای لباسای عیدم استفاده کنم . کلی گیجم این روزا از اول ترم هم هیچی نخوندم درس  و واقعا می خوام از ته دل که ارشد قبول شم  خدا خودش کمک کنه با این همه کار....!!

برای تو: گل من دلم اون قدر برات پر می زنه که احساس می کنم واقعا پیشتم . دارم به لحظه های شیرین وصالمون فکر می کنم هستی من ، همسر من ، خدا رو چگونه شکر کنم که تو رو به من داد؟؟؟؟؟   قدرتو می دونم عشقم  از صبح که ندیدمت برام یک سال نه ولی به اندازه ی یک هفته گشته  .

مهربونم شب به خیر....

+ نوشته شده در  88/12/15ساعت   توسط  خانومی  | 

1

سلام عزیزم

ببین این دوری های گاه و بیگاه باعث شده دوباره مثل دوران قبل ازدواجمون به نت و وبلاگو این جور چیزا رو بیاریم ...

الان شما که یزدی ُ درست یک هفته تو رو ندیدم فردا قرار ه ایشالا بیای .

ببین واقعا دلم برات تنگ شده  واقعا . شما هم که همش در گیر کارتی نمی تونیم زیاد با هم حرف بزنیم ولی  همون طوری که قبلا هم بهت گفتم تو توی تموم زندگیم  وجود داری و من اصلا نمی تونم درس خوندنمو کارامو  یا حتی نفس کشیدنمو جدا از تو در نظر بگیرم باید تو هم باشی تا تموم اینا رو به را  باشه  عزیزم.shehumper.gif : 70 par 31 pixels.. دلم برای با هم بودنمون واقعا واقعا تنگ شده .

 فکر کنم این دفعه که اومدی دیگه نذارم که بریdontgosmiley.gif : 59 par 32 pixels. واقعا می گم ! البته می دونم شما توجهی نمی کنی .  عاشششششششششششششششششششششقتم

heartshape1.gif : 46 par 30 pixels. تازگی ها  هروقت عروسی دعوت می شم کلی حسرت می خورم کلی ! می گم خوش به حالشونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن چه حالی می کنن. جمعه هم که بیای عروسی دعوتیم  فکر کنم کلی باز بهت غر بزنم البته شما که عادت داری .

می بوسمت همسرمxflora_bowflower.gif : 22 par 36 pixels.xlove_huh.gif : 29 par 34 pixels.

+ نوشته شده در  88/09/11ساعت   توسط  خانومی  | 

یک جمعه ی خوشکل دیگه

                                                     

دیگه واقعا واقعا تصمیم گرفتم خاطراتم البته خوب خوباشو بنویسم چون واقعا هر چی فکر می کنم به پارسال متاسفانه هیچی یادم نمی یاد و واقعا این لحظات مخصوصا اول های ازدووج بسیار بسیار تکرار نشدنی بیده . ولی  یک چیز دیگه هم هست من دیگه تصمیم گرفتم  بیشتر برای خودم بنویسم  تا دو روز دیگه به اون بچه ی جوجول نشون بدم البته این بچه ی جوجول الهی قربونش برم( فکر کنم بیشتر شبیه باباش بشه ) حدودای سال1400 پا روی این زمین خاکی و می ذاره تا ببینه و بگه چه مامان باحالی به قیافش نمی یاد این قدر ژیره که ازین کار کرده باشه .

از دیروز بگم که جمعه بود صبح همسری جوجو امتحان نظام مهندسی داشت  بعد باعث شد که پنج شنبه نتونه بیاد خونمون (یعنی ما شب جمعه نداشتیم) بعد قرار شد جمعه بعد از امتحانش بیاد خونمون . مامانم ایتها تصمیم گرفتن که برن بیرون از شهر و تا شب هم نمی اومدن در نتیجه این شد که من با همسری جوجو یک روز کامل می تونستیم تنها ی تهنا باشیم
 . خلاصه مامانم و بابام که رفتن من هم کدبانوگریم گل کردو رفتم کمی خرید کردم  بعد اومدم سالاد و دسر برای ظهر درست کردم با کلی تزئیناتو از این حرفها  خونه رو تمیز کردم بعدش رفتم کمی به خودمان رسیدگی فرمودیم (برای گول زدن همسری یک راهکار بسیار عالیست .خیلی مهربون می شه) بعد ش آماده شدم روی میز بشقاب ها و قاشق چنگالارو به طرز باکلاسی چیدمان کردم  دو تا لیوان بر عکس گذاشتم با دو تا نوشابه کوچولو دو تا شمع چار گوش قرمز هم کنار بشقابها رنگ دسر هم صورتی بود .

دیگه کلی آماده بودم  بهش زنگ زدم گفتم :عزیزم کجاستی ؟گفت تو راهم .سفره انداختین گفتم آره بیا مامان بابا م منتظرن دلبندم  (می خواستم سور فریزش کنم ). بعد زنگ خونمونو زد منم درو باز کردم اومد تو کلی ماچو بغل بعد گفت مامان کجان ؟گفتم تو آشپزخونه هستن ررفت توی آشپزخونه که سلام کنه پدید که هیچ کی نیست منم پریدم تو بغلش داد زدم ما تنهاییم     هووووووووورا

کلی خندید و ترسید از خل بازی های من.

بعدش رفت میزی که چیده بودم ودید کلی حال کرد که چه زن کدبانو وبه قول معروف زن زندگی ای رو گرفته !البته خودم هم تعجب کردم !!!!  گفت خانومی چه کردی وای وای

بعدش اومد تو آشپزخونه کمکم کنه گفتم بهش برو عزیزم بشین من خودم به تهنایی میارم  بعدش توی دو تا بشقاب خوشکل کباب که مامانم درست کرده بودو کشیدم با کلی تزیینات مختلفه بعدش برنجو توی یک دیس دیگه ریختم ولی چون یاد نداشتم زعفرون بریزم  واصلا نمی دونستم کجاست برنج همش سفید بود بردمشون سر میز گذاشتم یک آهنگ رمانتیک هم گذاشتم شمع ها رو هم روشن کردیم وبعد میل نمودیم .

بعد که ناهار تموم شد یک کادوی کوچول(یک تی شرت قهوه ای ) برای همسری جوجو خریده و کادو کرده  بودم دویدمو از اتاقم آوردم  بهش دادم اونم کلی ازین سورپریزم حال کرد .

همسر گلم کاش می شد اسمتو بنویسم  ، دوست ندارم کوچکترین فاصله ای بین منو تو باشه  همیشه ازت می خوام رابطمونو همین طور ساده و خوشرنگ نگهش داریم مثل همون موقع هایی که تو چشمای هم خیره شدیمو با هم عهد بستیم که  تا آخر دنیا با هم باشیمو همو تنها نذاریم ،مثل همه ی اون لحظه های شادو خوشی که کنار هم بودیمو عشقو تجربه کردیم باورم، نمی شه که عشقمون تقریبا به یک سالگیش نزدیکه  و چه قدر براش زحمت کشیدیمو بزرگش کردیم درست مثل یک پدر و مادر واقعی

                                    همسرم مواظب عشقمون باش

                                                                                   همسرت !                

 

+ نوشته شده در  87/12/17ساعت   توسط  خانومی  | 

اسفند

 

             این روزا داریم آخرین روزای زمستونیه ۸۷ طی می کنیم به بهاری دیگه نزدیک می شیم  فروردینم که اولین سالگرد عقدمونه  پارسال این روزا چه روزای عجیبی بود و فکر کنم هیچ وقت توی زندگیم تکرار نشه !

دقیقا دو روز که ندیدمت  دقیقا دو روز دیگه هم نمی بینمت . ببین دقیقا مثل روزای قبل از عقدمون روی آوردم به نت و نامه نگاری .کی بشه جمعه بشه و ببینمت . دلم بد جور هواتو کرده همسر گلم .

ازت ممنونم که با این که سختت بود با من تا نیشابور اومدی 

ببین من قدر تک تک کارایی رو که به خاطرم انجام می دی رو می دونم .

چند روز پیش که تولدت بود کلی می خواستم چیزی برات بنویسم ولی راستش وقت نکردم .

خلاصه خواستم بگم که هنوزم که هنوزه هنوزم که هنوزه

                                           تنها عاشقت منم 

                                                                                  همسرت ۸۷.۱۲.۷

   

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت   توسط  خانومی  | 

پرده

ازین پرده ها خوشم اومد گفتنم شاید برای آینده به درد بخوره .

من عاشق کارای دستیم که خودم درست کنم.

2- استفاده از گلهاي پارچه اي و يا پلاستيكي با دوام رنگ بالا در برابر نور و اتصال آنها بر روي پرده:

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت   توسط  خانومی  | 

سلام سلام بعد از گذشت ۲ماه من اوممممممممممممممممدم .هم من خوبم هم همسر خان جونم

راستش اصلا صحبتی برای نوشتن نداشتم  و می خواستم قشنگ پر از حرف بشم بعد بیام

چون ۸ماه واندی دیگر به خونه ی خودمون میریم (هورااااااااااااا) می خوام  توی وبلاگم در مورد دکوراسیون منزل بیشتر صحبت کنم  امیدوارم خوشتون بیاد . دست دارم شما هم کمکم کنین .

دلم برای همه تنگ شده بود مرسی از اونایی که بهم سر زدنو تنهام نذاشتن 

خیلی خیلی لطف دارین

(من ) جون دلم برات خیلی تنگ شده   الان به وبت سر می زنم خانومی!

از عشق ۱۰ ساله هم ممنونم  ایشالا که زودتر به هم برسین

 

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت   توسط  خانومی  | 

تولد من

سلوم سلوم

اميدوارم هم شادوشنگول و بسيار با انر‍‍‍ژي باشين ازون انرژي هاي +

همين طور كه از عنوان بالا مشخصه امروز ۲۵ شهريور تولد ۱۹ سالگي منه . راستش ديروز افرادي بهم تبريك گفتن با اس ام اس يا بي اس ام اس  ولي در كل امروز يادم رفته بود كه تفلدمه 

داشتم وبمو نگاه مي كردم كه اين روز شمار تفلدم  (در قسمت پايين بلاگ) نوشته بود :

.

.

.

.

هپی برس دی........

 

خدایا توی این روزی که من از آغوشت جدا شدمو پا مو  روی کره ی خاکیت گذاشتم  هدیه تولدمو  عاشقونه ازت می خوام

خدایا از تو می خوام منو هر لحظه به خودت نزدیکتر کنی  خدایا دوست دارم توی لحظه لحظه ی نفس کشیدنم تو رو حس کنمو  رد پا هاتو توی زندگیم ببینم  . ببینم این خواست تو بوده که من خوشبخت ترین دختر زمین باشم .

خداجونم دوروبرمو پر کن از آدمای خوبی که بوی تو رو می دن دورمو  پر کن ازون فرشته هات که روی زمین زندگی میکنن که دیدی  شاید شاید منم رفتارم مثل فرشته ها شد.

خدایا  این سعادتو به من بده که اون پیامبر خوشبختی رو که هر روز از جلوی خونمون رد می شه  رو ببینم  با ناشکریهام دورش نکنم .

خداجون ازت می خام  بهم کمک کنی تا بهترین همسر برای همسرم و بهترین دختر برای پدرو مادرم باشم . ازت می خوام عاشقونه زندگی کنم عاشق همسرم بمونمو ذره ای از محبت بینمون کم نشه.

پروردگارم حالا من یک دختر ۱۹ ساله ام دختری که تو بزرگش کردی دختری که تو هدایتش کردی خدایا اینو شک ندارم که اول تو عاشقم بودیو منو طرف خودت کشوندی  ازین که راه تو رو انتخاب کردم  ازین که منو انتخاب کردی ازین که بهم همسری داد که اونم جزو بنده های برگزیده و نابت بود

ممنونمHello

 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات......

 

 

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت   توسط  خانومی  | 

یک حساسیت!

یک چیز جالب  اینه که  تا  یکی رو لینک می کنمو از طرز نوشتش خوشم می یاد  بعد از یک ماه می گه من دیگه نمی تونم آپ کنمو  یا یک چند وقتی دیگه نمیام .نمی دونم مشکل از لینک کردن منه یا این که مد شده که یک چند وقتی از دنیای وب دور بشی.

از همه جا:

مادر شوهرم اینا از مکه برگشتندندو من توی سوغاتی ها غرق شندندم

دیگه بگم خواهرهمسری ازاصفهان اومدن  ۱ هفته اینجایند و ما  می کیفیم

کارای همسری هم قراره کمتر بشه به علت اومدن بابا و مامان  البته هنوز قراره

 داداشیم ارشد قبول شده .(یاد اون فیلم مسخره شبکه دو افتادم)

همسری خان جون از وقتی از مکه اومدیم ریشاشو نزده بود  ۳ روز پیش همرو زد .هورااااااااا

منو همسرم  خیلی  خوشبختیم  

چه قدر فیلم روز حسرت لج ادمو در میاره بد آموزی هم دارهولی در عین حال با حاله

روزانه ها:

دیشب ساعت ۱۱.۵ همسری یکم سرفه میکرد بعد  برای این که خوب بشه   یکم  شربت دیفن هیدرامین می خورنو ...................................کلی سرفه شدید تر می شه  و گلوش کلی می سوزه   بعد یک ساعت که دیدیم خوب نشد   بردیمش اورژانس بیمارستان  یک آمپول خورد همسری و بهتر شد ولی خیلی حالش بد بود چون اون توی بد ترین شرایط هم صداش در نمی یاد ولی چه قدر دردش زیاد بود که هی ناله می کرد .بمیرم براش.منم همش کنارش بودم سعی میکردم آرومش کنم ولی اصلا از طرف اون من دیده نمی شدم   گفت من توی اتاق نمی خوابم سرده اومد توی سالن روی زمین خوابید منم بالشتمو برداشتمو اومدم پیشش خوابیدمو تا نزدیکای سحر هم بیدار بودمو مراقبش  هی توی خواب ناله می کرد و می گفت مامانآخ این قدر این قدر این قدر دوست داشتم توی خوابش حداقل یک بارم که شده اسم منو صدا می کرد. نگفت که نگفت   سحر بیدار شدیمو  سحری خوردیم  بعد از نماز من رفتم توی اتاقمون بخوابم  یعنی  توقع داشتم که همسری هم بیاد چون هم حالش بهتر بود هم پنجره رو بسته بودم هواش خوب شده بود ولی دیدم نه بعد نماز رفته توی حال توی جای قبلیش خوابیده  یکمی دلگیر شدم . ولی خودمو قانع می کردم که نارحت نشم که صدای مامان جونو بابا جون(مامی شوشو و پدر شوشو) شنیدم که میگفتن پاشو  ح جان پاشو برو پیش س خانوم بخواب   .وقتی شنیدم به خودم گفتم که اون عمرا پاشه بیاد تا این جا  با ناراحتی  و نا امیدی داشتم می شمردم  به شماره ی ۳ که رسیدم دیدم شوورم اومد هووووووووورااااااااا.

اومد بغلم کردو کلی ماچو بوس بوس بعد گفت ببخشید دیشب تو خیلی جوش زدی برامو کلی ازین حرفا دیگه ................

قصه ی ما به سر رسید  ما به همراه کلاغه به خونمون نرسیدیم  همچنان توی عقد هستیم

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت   توسط  خانومی  |