
دیگه واقعا واقعا تصمیم گرفتم خاطراتم البته خوب خوباشو بنویسم
چون واقعا هر چی فکر می کنم به پارسال متاسفانه هیچی یادم نمی یاد
و واقعا این لحظات مخصوصا اول های ازدووج بسیار بسیار تکرار نشدنی بیده 
. ولی یک چیز دیگه هم هست من دیگه تصمیم گرفتم بیشتر برای خودم بنویسم تا دو روز دیگه به اون بچه ی جوجول نشون بدم البته این بچه ی جوجول الهی قربونش برم( فکر کنم بیشتر شبیه باباش بشه ) حدودای سال1400 پا روی این زمین خاکی و می ذاره
تا ببینه و بگه چه مامان باحالی به قیافش نمی یاد این قدر ژیره که ازین کار کرده باشه
.
از دیروز بگم که جمعه بود صبح همسری جوجو امتحان نظام مهندسی داشت بعد باعث شد که پنج شنبه نتونه بیاد خونمون (یعنی ما شب جمعه نداشتیم)
بعد قرار شد جمعه بعد از امتحانش بیاد خونمون . مامانم ایتها تصمیم گرفتن که برن بیرون از شهر و تا شب هم نمی اومدن در نتیجه این شد که من با همسری جوجو یک روز کامل می تونستیم تنها ی تهنا باشیم
. خلاصه مامانم و بابام که رفتن من هم کدبانوگریم گل کردو رفتم کمی خرید کردم بعد اومدم سالاد و دسر برای ظهر درست کردم با کلی تزئیناتو از این حرفها خونه رو تمیز کردم بعدش رفتم کمی به خودمان رسیدگی فرمودیم
(برای گول زدن همسری یک راهکار بسیار عالیست .خیلی مهربون می شه
) بعد ش آماده شدم روی میز بشقاب ها و قاشق چنگالارو به طرز باکلاسی چیدمان کردم دو تا لیوان بر عکس گذاشتم با دو تا نوشابه کوچولو دو تا شمع چار گوش قرمز هم کنار بشقابها رنگ دسر هم صورتی بود
.
دیگه کلی آماده بودم بهش زنگ زدم گفتم :عزیزم کجاستی
؟گفت تو راهم .سفره انداختین گفتم آره بیا مامان بابا م منتظرن دلبندم (می خواستم سور فریزش کنم
). بعد زنگ خونمونو زد منم درو باز کردم اومد تو کلی ماچو بغل
بعد گفت مامان کجان ؟گفتم تو آشپزخونه هستن ر
رفت توی آشپزخونه که سلام کنه پدید که هیچ کی نیست منم پریدم تو بغلش داد زدم ما تنهاییم
هووووووووورا
کلی خندید و ترسید از خل بازی های من.
بعدش رفت میزی که چیده بودم ودید کلی حال کرد که چه زن کدبانو وبه قول معروف زن زندگی ای رو گرفته
!البته خودم هم تعجب کردم !!!! گفت خانومی چه کردی وای وای
بعدش اومد تو آشپزخونه کمکم کنه گفتم بهش برو عزیزم بشین من خودم به تهنایی میارم بعدش توی دو تا بشقاب خوشکل کباب که مامانم درست کرده بودو کشیدم با کلی تزیینات مختلفه بعدش برنجو توی یک دیس دیگه ریختم ولی چون یاد نداشتم زعفرون بریزم واصلا نمی دونستم کجاست
برنج همش سفید بود بردمشون سر میز گذاشتم یک آهنگ رمانتیک هم گذاشتم شمع ها رو هم روشن کردیم وبعد میل نمودیم .
بعد که ناهار تموم شد یک کادوی کوچول(یک تی شرت قهوه ای ) برای همسری جوجو خریده و کادو کرده بودم دویدمو از اتاقم آوردم
بهش دادم اونم کلی ازین سورپریزم حال کرد
.
همسر گلم کاش می شد اسمتو بنویسم ، دوست ندارم کوچکترین فاصله ای بین منو تو باشه همیشه ازت می خوام رابطمونو همین طور ساده و خوشرنگ نگهش داریم مثل همون موقع هایی که تو چشمای هم خیره شدیمو با هم عهد بستیم که تا آخر دنیا با هم باشیمو همو تنها نذاریم ،مثل همه ی اون لحظه های شادو خوشی که کنار هم بودیمو عشقو تجربه کردیم باورم، نمی شه که عشقمون تقریبا به یک سالگیش نزدیکه و چه قدر براش زحمت کشیدیمو بزرگش کردیم درست مثل یک پدر و مادر واقعی
همسرم مواظب عشقمون باش
همسرت !



تا نزدیکای سحر هم بیدار بودمو مراقبش هی توی خواب ناله می کرد و می گفت مامان
البته من اول همه ی ماه رمضونا 
. دست دست دست راستی ۳روز پیش عروسیه دختر خالم بود این قدر خوش گذشت کلی رقصیدیم